تبليغاتX
مظلومیت حسنین

6- عهدهدارى امامت جمعه

يكى ديگر از مسئوليتهاى مهم امام حسن(ع)كه در زمان پدر به وىواگذار شده بود، اقامه نماز جمعه بود. مسعودى مىنويسد: آنگاهكه عذرى مانند بيمارى براى اميرمومنان پيش مىآمد و نمىتوانستبراى اقامه نماز جمعه در مسجدكوفه حضور يابد، فرزند برومندش رابه اين امر مهم مىگمارد.

امام حسن(ع)در يكى از خطبههاى نماز جمعه درمسجد كوفه، چنينفرمود: همانا خداوند سبحان مبعوث ننمود پيامبرى را مگر اين كهبعد از او، خليفه و جانشينى را تعيين كرد و يا گروه و ياخاندانى را. پس قسم به آن كس كه محمد(ص)را به پيامبرى برگزيد،هيچ كس در حق مااهلبيت كوتاهى نخواهد كرد، مگر اين كه خداوندسبحان اعمال او را ناقص خواهدگذاشت و هيچ دولتى بر ضد ماحاكميت پيدانخواهد كرد، مگر آن كه عاقبت از آن ما خواهد شد ومتجاوزان به حق ما پس از چند صباحى، سزاى عمل خود را خواهندديد و به مكافات آن خواهند رسيد.

7- دستيارى اميرمومنان(ع)در قضاوت

حضرت على(ع)در برخى رويدادها از امام حسن(ع)مىخواست قضاوتكند. اميرمومنان(ع)از فرزندش خواست تا در باره مردى كه چاقو دردست داشت و در خرابهاى كنار كشتهاى دستگيرش كرده بودند، قضاوتكند. اينك تمام ماجرا:

امام صادق(ع)فرمود: در دوران حاكميت اميرالمؤمنين(ع)مردى راجهت دادخواهى به محضر آن حضرت آوردند. آن مرد را در خرابهاىيافته بودند در حالى كه چاقويى خون آلود در دست داشت و بالاى سرمقتول كه به خون خويش مىغلتيد. ايستاده بود. حضرت پرسيد: اىمرد! در اين مورد چه مىگويى؟

متهم پاسخ داد: اى اميرمومنان! اتهامم را مىپذيرم. على(ع)دستور داد او را ببرند و به جاى مقتول قصاص كنند. در اينهنگام مردى با عجله و شتاب خود را نزد حضرت رساند و فرياد زد: او را باز گردانيد، به خدا سوگند، او جرمى ندارد. من قاتلم!

اميرمومنان از متهم پرسيد: چه چيز تو را وادار كرد كه اتهامقتل را بپذيرى و حال آن كه او را نكشتهاى؟ مرد پاسخ داد: وضعيتبه گونهاى بود كه نمىتوانستم كمترين دفاعى از خود كنم; زيراچند نفر مرا درحالى كه كارد خونين در دست داشتم و بالاى سرمقتولايستاده بودم، ديدند و دستگيرم كردند. من در كنار خرابه مشغولذبح گوسفند بودم. وقتى آن را سربريدم نياز به قضاى حاجت پيداكردم. از اين رو، داخلخرابه شدم كه ناگهان ديدم مردى در خونخود مىغلتد. به شدت ترسيده بودم. در حالى كه چاقوى خون آلود دردستم بود، چند نفر وارد شدند و مرا بازداشت نمودند.

على(ع)دستور داد آن دو را نزد فرزندش، حسن(ع)ببرند و داستانرا براى او بيان كنند و حكم الهى را بپرسند. آنان را نزداماممجتبى(ع)بردند. آن حضرت پس از شنيدن سخنان آنها چنين قضاوتنمود:

قاتل واقعى با اقرار و صداقتش جان متهم را نجاتداد و با اينكارش، گويى بشريت را نجات داده است، خداوند سبحان فرمود: (...ومن احياها فكانما احياالناس جميعا)...; هركس انسانى را از مرگرهايى بخشد چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است.

بنابراين آن دو را آزاد كنيد و ديه مقتول را از بيت المالپرداخت نماييد.

8- فرماندهى گروه ده هزارنفرى

در پى خيانت آشكار معاويه و هوادارانش پس از ماجراى حكميت،اميرمومنان(ع)در اواخر عمرش برآن شد تا جنگ بامعاويه را از سربگيرد. بدين جهتبا بسيج كردن مجدد نيروهاى رزمنده، امامحسن(ع)را به فرماندهى ده هزار نفرمنصوب كرد تا آنها به سوىجبهه صفين روانه شوند. مردم گروه گروه به اين سپاه پيوستند. صد هزار شمشير جمع شد و آماده حركتشد. در اين هنگام بود كه ابنملجم ملعون بر فرق مقدس امام على(ع)ضربت زد و آن ضربتبه شهادتآن حضرت منجر شد و آن سپاه با عظمت مانند گله گوسفندى كه چوپانخود را از دست داده باشداز هم گسيخت.

9- سرپرستى موقوفات و صدقات

از ديگر مسووليتهاى امام حسن(ع)، توليت موقوفات امامعلى(ع)بود. امام على(ع) در اواخر عمر خويش طى حكمى همه موقوفاتخويش را به امام حسن(ع)واگذار كرد.

اين موقوفات دو بخش بود: برخى موقوفات خود امام على(ع)بودنداز قبيل چاه، چشمه، نخل و ديگر چيزهايى كه اميرمومنان آنها رااحداث و وقف گردانيده بود; برخى همان موقوفات پيامبر(ص)وفاطمه(س)بود كه توليتش به عهده حضرت على(ع)بود كه مجموع آنهاعبارت بود از: چشمه ينبع و وادى احمر، القصيبه، منطقه ينبع،يبيغات، صحراى رعيه، عين حسن، ديمه، اذنيه، امالعيال، حيطانسبعه(دلال، عواف، برقه، ميثب، حسنى، صافيه، مشربهامابراهيم)وفدك.

امام على(ع)در فرمانى به امام حسن(ع)به وى چنين مىفرمايد:

«اين است آنچه را كه بنده خدا، علىبن ابىطالب، پيشواىمؤمنين درباره دارايى خود به آن فرمان داده براى به دست آوردنرضا و خشنودى خدا كه به سبب آن مرا به بهشت داخل نمايد و براثر آن، آسودگى آخرت را به من عطا فرمايد... و پس از من، حسنبن على سفارش مرا انجام مىدهد. وصى من است از مال و داراييم بهطور شايسته صرف مىكند و به مستحقين و سزاواران مىبخشد و اگربراى حسن پيشامدى نمود حسين زنده است. وصى من بعد از حسن، اوستو سفارشم را مانند او انجام مىدهد.... و شرط مىكند با آن كهتصدى اين مال را به او داده، اين كه اين مال را به همان طورىكه هست، باقى بگذارد و ميوه آن را در آنچه به آن مامور گشته ورهنمود شده است، صرف نمايد و شرط مىكند كه نهالى از زادههاىدرختخرماى اين دهها را نفروشد...»

10- ايراد سخن به دستور پدر

روزى امام على(ع)به امام حسن(ع)فرمود: برخيز و سخنرانى كن تاگفتارت را بشنوم. امام حسن(ع)عرض كرد: پدرجان! چگونه سخنرانىكنم با اين كه رو به روى تو هستم و از شما شرم دارم.

امام(ع)سپس خود را مخفى نمود به طورى كه صداى حسن(ع)رامىشنيد. امام حسن(ع) برخاست و خطابه خود را شروع كرد و پس ازحمد و ثناى الهى فرمود: «اما بعد فان عليا باب من دخله كانمومنا و من خرج منه كان كافرا اقولى قولى هذا و استغفراللهالعظيم لى و لكم» ; بدون شك على، درى(از علم و كمال)است كهاگر كسى وارد آن در شود، مؤمن است و كسى كه از آن خارج گردد،كافر است. من اين سخن رامى گويم(و به آن معتقدم)و از براى خودو شما ازدرگاه خداى بزرگ طلب آمرزش مىكنم.

در اين هنگام امام على(ع)برخاست و بين دو چشم حسن(ع)را بوسيدو سپس فرمود: «ذريهبعضها من بعض والله سميع عليم» ; آنهافرزندان و دودمانى بودند كه بعضى از بعضى ديگر گرفته شده بودندو خداوند شنوا و داناست.

۱۷/۱/۱۳۸۸             نوشته توسط:     مصطفی خوئی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:1  توسط | 

مسووليتهاى امام حسن عليه السلام در دوران پدر

آغاز:

امام حسن(ع)در طول سى و هفتسالى كه در كنار پدر زيست نه فقطفرزندى مطيع و امام شناس بود، بلكه همواره بازوى نيرومند،ياورى صديق، مسئولى امين و با تجربه و سربازى عاشق و فداكاربراى اميرمومنان به حساب مىآمد. وى با شناخت كاملى كه از پدرداشت، خود را وقف خدمتبه اميرالمؤمنين كرده بود.

روزى بازوى نظامى پدر مىشود و به فرمانش به طرف كوفه روانهمىشود تا مردم آن سامان را از توطئه شوم دشمنان اسلام آگاهى دهدو آنها را جهت مقابله با پيمان شكنان و ناكثان بسيج كند. روزديگر بازوى سياسى امام مىشود و در جريانات سياسى دوران عثمانوارد صحنه مىشود و او را نسبتبه وضع ناهنجار دستگاه خلافتش وكثرت انحرافات آگاه مىسازد و يا در مسئله حكميتبه دستور آنحضرت و با بيانات شيوا و دلنشين، اعلام موضع مىنمايد و دستبهافشاگرى مىزند.

آن حضرت در سمت قضاوت و ديگر مسووليتها به كمك و يارى پدرمىشتابد. اين نوشتار كوتاه اگر چه بيان كننده بخشى ازمسووليتها و ماموريتهاى امام حسن(ع) در دوران پدر مىباشد، امابايد اعتراف كرد كه بدون شك در اين سى و هفتسال خدمات آن حضرتدر قالب ماموريت از طرف اميرمومنان بيش از اينها بوده است ولىما برآنها دست نيافتهايم و يا فاقد ارزش تاريخى بودهاند.

اما مسووليتهاى ثبتشده در تاريخ به قرار زير است:

1- نماينده امام على(ع)به سوى عثمان

انحرافات و كجروىهاى آشكار كارگزاران عثمان عرصه را بر تماممسلمانان آگاه و بيدار، به ويژه صحابه رسول الله(ع)تنگ كردهبود. ابن عبد ربه اندلسى مىنويسد:

در زمان خلافت عثمان كارهاى خلاف زياد صورت مىگرفت. بدين جهتهرگاه فرد يا افرادى به حضور على(ع)مىآمدند و از كارهاى عثمانشكايت مىنمودند، على(ع) پسرش، حسن(ع)را نزد عثمان مىفرستاد تاشكايت مردم را به او گوشزد كند. اين موضوع بسيار تكرار شد، تااين كه روزى عثمان به حسن(ع)گفت: پدرت تصور مىكند كه احدىآگاهى ندارد ولى ما به آنچه انجام مىدهيم آگاه هستيم. بنابرايناز مادستبردار. پس از اين گفتگو ديگر حضرت على(ع)پسرش امامحسن(ع)را نزد عثمان نفرستاد.

2- پاسخ به سوالات مذهبى مردم

از ديگر مسووليتهاى مهم امام حسن(ع)در زمان پدر، پاسخگويى بهپرسشهاى مهم مردم بود. حضرت اميرمومنان(ع) بارها پاسخ بدينپرسشها را به امام حسن(ع)ارجاع داده بود. گاهى مردم پس ازدريافت پاسخ از امام حسن(ع)به نزد امام على(ع) مىرفتند و ازحضرت پاسخ همان سؤال را مىخواستند كه حضرت به آنان مىفرمود: اگر از من هم مىپرسيديد بيش از اين جوابى دريافت نمىكرديد.

در دوران خلافت ابوبكر يك نفر اعرابى نزد او آمد و گفت: من درحال احرام حجبه تخم شتر مرغ دستيافتم و آن را خوردم. چهكفارهاى برمن واجب است؟ ابوبكر كه نتوانست جواب دهد، او را بهنزد عمر فرستاد. او هم كه از جواب عاجز مانده بود، اعرابى رابه نزد عبدالرحمن بن عوف راهنمايى كرد. عبدالرحمن نيز كه درمانده شده بود، به اعرابى گفت كه نزد على(ع)برود. مرد اعرابىنزد على(ع)آمد. حضرت به حسنين عليهما السلام اشاره كرد و فرمود: مسئله خود را از هركدام از اين دو كودك مىخواهى بپرس. اعرابىسؤال خود را مطرح كرد و امام حسن(ع)در محضر اميرمومنان بدانپاسخ گفت.

روزى حضرت على(ع)در «رحبه» بودند كه مردى به حضورش آمد وعرضه داشت: من از رعاياى شما هستم. حضرت فرمود: خير. هرگز ازرعاياى من نيستى، بلكه تو پيك پادشاه روم هستى; از معاويهسوالاتى كردهاى و او درمانده و عاجز شده است. بدين جهت تو راجهت دريافت پاسخهاى آن به نزد ما فرستاده است.

آنگاه حضرت به او فرمود: از يكى از دو فرزندم بپرس. او گفت: از فرزندت حسن(ع) مىپرسم. امام حسن(ع)رو به او كرد و فرمود: آمدهاى كه بپرسى: فاصله بين حق و باطل چه مقدار است؟ همچنينآمدهاى كه بپرسى: چقدر فاصله استبين آسمان و زمين؟ ميان مشرقو مغرب چه اندازه فاصله است؟ قوس و قزح چيست؟ كدام چشمه و چاهاست كه ارواح مشركان در آنجا جمع هستند؟ ارواح مومنان در كجاجمع مىشوند؟ خنثى كيست؟ كدام ده چيز است كه هريك سختتر ازديگرى است؟

عرض كرد: يابن رسول الله! آرى. پرسشهاى من همين است كه بيانداشتيد. سپس امام حسن(ع)به يك يك پرسشهاى اوپاسخ داد. مردشامى به امام حسن(ع)گفت: گواهى مىدهم كه توفرزند رسول خدايى و همانا علىبن ابىطالب(ع)براى خلافت وجانشسينى رسول خدا از معاويه سزاوارتر است...

3- خواندن دعاى باران به دستوراميرمومنان(ع)

گروهى نزد على(ع)آمده، از كمبود باران شكايت كردند. آن حضرتفرزند برومندش، امام حسن(ع)را فراخواند و به وى فرمود: خداى رااز بهر استسقاء بخوان. امام حسن(ع)به دنبال فرمان پدر، دستبهدعا برداشته، فرمود: «اللهم هيج لنا السحاب بفتح الابواب بماءعباب» ;

خدايا! ابرها را به حركت درآور و با بازكردن دربهاى آسمان،آب و باران فراوانى بر ما فرست.

سپس امام حسن(ع)دعاى استسقا را جهت آمدن باران قرائت كرد.

امام حسين(ع)نيز به دستور پدر به دعاى استسقاء پرداخت: «اللهم معطى الخيرات. ..» ; خدايا! اى كسى كه خيرات و بركاترا به بندگان عطا مىكنى.

هنوز دعا پايان نگرفته بود كه باران تندى شروع به باريدنكرد.

به سلمان گفتند: اى اباعبدالله! اين دعا به آنها ياد دادهشده بود. او در پاسخ گفت: واى برشما! مگر نشنيدهايد حديث رسولخدا را كه مىفرمايد: خداوند مصالح حكمت را بر زبان اهلبيت منجارى ساخته است.

4- بسيج مردم كوفه

امام حسن(ع)از طرف امام على(ع)مامور شد تا جهت آگاه ساختنمردم كوفه از توطئههاى شوم دشمنان و بسيج مردم براى يارىعلى(ع)به همراه عماربنياسر و قيس به كوفه برود.

امام حسن(ع)در كوفه چنين گفت: اى مردم! به دعوت امام و امير خود پاسخ مثبت دهيد و به كمكبرادران مجاهد خود عليه شورشگران داخلى حركت كنيد... سوگند بهخدا، خردمندان او را يارى نمايند. درس عبرتى براى آيندگاننزديك و دور خواهد شد. عاقبت نيكى خواهيد داشت. پس به دعوت ماپاسخ دهيد و ما را برآنچه ما و شما بدان مبتلا و دچار گشتهايميارى نمائيد. همانا اميرمومنان(ع)فرمود: من به سوى ناكثين حركتكردم تا آنان را به جاى خود نشانم. در اين حال از دو صورت خارجنيست; من يا ظالم و ستمگرم و يا مظلوم و و ستمديده. مردم، ازخدا مىخواهم مردى را برساند كه جوياى قيقتباشد وحق خدا را درنظر بگيرد، چنانچه من مظلوم و ستمديده هستم يارىام كند و اگرستم مىكنم، ممانعت و جلوگيرى نماييد. سوگند به خدا! طلحه وزبير از اولين كسانى بودندكه با من بيعت كردند و از اولينافرادى بودند كه پيمان شكستند و خدعه نمودند. آيا از بيت المالچيزى را به خود اختصاص دادهام و يا حكمى را دگرگون كردهام؟! پسحركت كنيد به سوى آنان و امر به معروف و نهى از منكر نماييد.

كارشكنىهاى ابوموسى اشعرى عقيم ماند و امام حسن(ع)توانستحدود دوازده هزار نفر از جنگجويان كوفه را جهت پيوستن به سپاهعلى(ع)به سوى بصره گسيل دارد.

5- تبيين سياست امام على(ع)درباره حكميت

پس از پايان گرفتن جريان حكميت توسط ابوموسى اشعرى و عمروبنعاص، و خيانت آشكار آنها به اسلام و مسلمانان، بسيارى از مردملب به اعتراض گشودند كه چرا امام على(ع)بعضى از بستگان خود رامامور مذاكره و تكلم نكرد؟

با اين كه مردم كوفه بر خلاف نظر امامعلى(ع)، ابوموسى اشعرىرا جهت مذاكره و حكميت پيشنهاد كرده و بر اين امر اصرار ورزيدهبودند; حضرت على(ع)براى پايان دادن به اختلافات، به امامحسن(ع)دستور داد تا درباره ابوموسى و عمروبن عاص و اشتباهاتشانسخن گويد.

اندليسى مىنويسد: روزى على(ع)در مسجد كوفه بالاى منبر سخن مىگفت. متوجه فرزندشحسن(ع)شد و به او فرمود: برخيز و درباره اين دو نفر سخن بگو. امام حسن(ع)برخاست و پس از حمد و ثناى خدا، فرمود:

اى مردم! شما در مورد اين دو نفر(ابوموسى و عمروبنعاص)مذاكره كرديد(و به توافق رسيديد.)و ما آنها را به مجلسمذاكره فرستاديم. براين اساس كه مطابق قرآن، نه مطابق هوسهاىنفسانى داورى كنند ولى آنها مطابق هوسهاى نفسانى، نه مطابققرآن داورى كردند و وقتى كه مذاكره اين گونه باشد، حاكم نخواهدبود. بلكه محكوم است. ابوموسى در آنجا كه حكميت را براىعبدالله بن عمر قرار داد، به خطا رفت. ابوموسى از سه جهتخطاكرد:

1- عبدالله با پدرش عمر مخالفت نمود، زيرا عمر او را براىخلافت نپسنديد و او را جزو شوراى شش نفره قرار نداد.

2- عبدالله رهبرى و حاكميت را براى خود طلب نكرد.

3- مهاجران و انصار كه مقام زمامدارى را تشكيل مىدهند، براىامارت او اتفاق نظر ننمودند.

در مورد اصل مسئله حكميت(وكالت دادن به شخصى براى داورى)رسولاكرم(ص)در جريان يهوديان بنى قريظه، سعد بن معاذ را منصوب نمودتا درباره آنها داورى كند و او نيز حكمى كرد كه خداوند به آنراضى شد و شكى در اين جهت نيست، زيرا اگر حكم كردن سعد بن معاذخلاف بود، پيامبر(ص)به آن راضى نمىشد.

۱۷/۱/۱۳۸۸                 نوشته توسط:      مصطفی خوئی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 8:47  توسط | 

زندگانى امام حسن (ع)

تولد و كودكى.

امام حسن (ع ) فرزند امير مؤمنان على بن ابيطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه زهرا دختر پيامبر خدا (ص ) است! .
امام حسن (ع ) در شب نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت در مدينه تولد يافت. .
وى نخستين پسرى بود كه خداوند متعال به خانواده على و فاطمه عنايت كرد..
رسول اكرم (ص ) بلا فاصله پس از ولادتش , او را گرفت و در گوش چپش اقامه گفت .
سپس براى او بار گوسفندى قربانى كرد, سرش را تراشيد و هموزن موى سرش -كه يك درم و چيزى افزون بود - نقره به مستمندان داد.
پيامبر (ص ) دستور داد تاسرش را عطر آگين كنند و از آن هنگام آيين عقيقه و صدقه دادن به هموزن موى سرنوزاد سنت شد!.
اين نوزاد را حسن نام داد و اين نام در جاهليت سابقه نداشت .
كنيه او را ابومحمد نهاد و اين تنها كنيه اوست .
لقب هاى او سبط, سيد, زكى , مجتبى است كه از همه معروفتر مجتبى ميباشد.
پيامبر اكرم (ص ) به حسن و برادرش حسين علاقه خاصى داشت و بارها ميفرمودكه حسن و حسين فرزندان منند و به پاس همين سخن على به ساير فرزندان خودميفرمود : شما فرزندان من هستيد و حسن و حسين فرزندان پيغمبر خدايند .
امام حسن هفت سال و خردهاى زمان جد بزرگوارش را درك نمود و در آغوش مهر آن حضرت بسر برد و پس از رحلت پيامبر (ص ) كه با رحلت حضرت فاطمه دوماه يا سه ماه بيشتر فاصله نداشت , تحت تربيت پدر بزرگوار خود قرار گرفت .
امام حسن (ع ) پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصيت آن حضرت , به امامت رسيد و مقام خلافت ظاهرى را نيز اشغال كرد, و نزديك به شش ماه به اداره امور مسلمين پرداخت .
در اين مدت , معاويه كه دشمن سرسخت على (ع )و خاندان او بود و سالها به طمع خلافت ( در آغاز به بهانه خونخواهى عثمان و درآخر آشكارا به طلب خلافت ) جنگيده بود, به عراق كه مقرخلافت امام حسن (ع ) بودلشكر كشيد و جنگ آغاز كرد.
ما دراين باره كمى بعد تر سخن خواهيم گفت .
امام حسن (ع ) از جهت منظر و اخلاق و پيكر و بزرگوارى به رسول اكرم (ص )بسيار مانند بود.
وصف كنندگان آن حضرت او را چنين توصيف كرده اند:.
داراى رخسارى سفيد آميخته به اندكى سرخى , چشمانى سياه , گونهاى هموار,محاسنى انبوه , گيسوانى مجعد و پر, گردنى سيمگون , اندامى متناسب , شانه يى عريض ,استخوانى درشت , ميانى باريك , قدى ميانه , نه چندان بلند و نه چندان كوتاه .
سيمايى نمكين و چهرهاى در شمار زيباترين و جذاب ترين چهرهها .
ابن سعد گفته است كه حسن و حسين به ريگ سياه , خضاب ميكردند! .
كمالات انسانى.
امام حسن (ع ) در كمالات انسانى يادگار پدر و نمونه كامل جد بزرگوار خودبود!.
تا پيغمبر (ص ) زنده بود, او و برادرش حسين در كنار آن حضرت جاى داشتند,گاهى آنان را بر دوش خود سوار ميكرد و ميبوسيد و ميبوييد.
از پيغمبر اكرم (ص ) روايت كردهاند كه درباره امام حسن و امام حسين (ع )ميفرمود: اين دو فرزند من , امام هستند خواه برخيزند و خواه بنشينند ( كنايه از اين كه در هر حال امام و پيشوايند ).
امام حسن (ع ) بيست و پنج بار حج كرد, پياده , درحالى كه اسبها نجيب را با او يدك ميكشيدند.
هرگاه از مرگ ياد ميكرد ميگريست و هر گاه از قبر ياد ميكردميگريست , هر گاه به ياد ايستادن به پاى حساب ميافتاد آن چنان نعره ميزد كه بيهوش ميشد و چون به ياد بهشت و دوزخ ميافتاد, همچون مار گزيده به خود ميپيچيد!.
از خدا طلب بهشت ميكرد و به او از آتش جهنم پناه ميبرد!.
چون وضو ميساخت و به نماز ميايستاد, بدنش به لرزه ميافتاد و رنگش زرد ميشد!.
سه نوبت دارائيش رابا خدا تقسيم كرد و دو نوبت از تمام مال خود براى خدا گذشت .
گفته اندك : امام حسن (ع ) در زمان خودش عابد ترين و بى اعتنا ترين مردم به زيور دنيا بود.
در سرشت و طينت امام حسن (ع ) برترين نشانههاى انسانيت وجود داشت .
هركه او را ميديد به ديدهاش بزرگ ميآمد و هر كه با او آميزش داشت بدو محبت ميورزيد و هر دوست يا دشمنى كه سخن يا خطبه او را ميشنيد, به آسانى درنگ ميكردتا او سخن خود را تمام كند و خطبهاش را به پايان برد.
محمد بن اسحاق گفت : پس از رسول خدا (ص ) هيچكس از حيث آبرو و بلندى قدر به حسن بن على نرسيد.
بر درخانه فرش ميگستردند و چون از خانه بيرون ميآمد و آنجا مينشست راه بسته ميشد وبه احترام او كسى از برابرش عبور نميكرد و او چون ميفهميد, برميخاست و به خانه ميرفت و آن گاه مردم رفت و آمد ميكردند!.
در راه مكه از مركبش فرود آمد وپياده به راه رفتن ادامه داد.
در كاروان همه از او پيروى كردند حتى سعد بن ابى وقاص پياده شد و در كنار آن حضر ت راه افتاد.
ابن عباس كه از امام حسن و امام حسين (ع ) مسن تر بود, ركاب اسبشان راميگرفت و بدين كار افتخار ميكرد و ميگفت : اينها پسران رسول خدايند.
با اين شأ ن و منزلت , تواضعش چنان بود كه : روزى بر عده اى مستمند ميگذشت ,آنها پارههاى نان را بر زمين نهاده و خود روى زمين نشسته بودند و ميخوردند, چون حسن بن على را ديدند گفتند: اى پسر رسول خدا بيا با ما هم غذا شو.
امام حسن (ع ) فورا از مركب فرود آمد و گفت : خدا متكبرين را دوست نمى دارد.
و باآنان به غذا خوردن مشغول شد.
آنگاه آنها را به ميهمانى خود دعوت كرد, هم غذا به آنان داد و هم پوشاك .
در جود و بخشش امام حسن (ع ) داستانها گفتهاند.
از جمله مدائنى روايت كرده كه : حسن و حسين و عبدالله بن جعفر به راه حج ميرفتند.
توشه و تنخواه آنان گم شد.
گرسنه و تشنه به خيمهاى رسيدند كه پير زنى در آن زندگى ميكرد.
از او آب طلبيدند.
گفت اين گوسفند را بدوشيد وشير آن را با آب بياميزيد و بياشاميد.
چنين كردند.
سپس از او غذا خواستند.
گفت همين گوسفند را داريم بكشيد و بخوريد.
يكى از آنان گوسفند را ذبح كرد و از گوشت آن مقدارى بريان كرد و همه خوردند وسپس همانجا به خواب رفتند.
هنگام رفتن به پير زن گفتند: ما از قريشيم به حج ميرويم .
چون باز گشتيم نزد ما بيا با تو به نيكى رفتار خواهيم كرد.
و رفتند.
شوهر زن كه آمد و از جريان خبر يافت , گفت : واى بر تو گوسفند مرا براى مردمى ناشناس ميكشى آنگاه ميگويى از قريش بودند؟ روزگارى گذشت و كار بر پير زن سخت شد, از آن محل كوچ كرد و به مدينه عبورش افتاد.
حسن بن على (ع ) او را ديدو شناخت .
پيش رفت و گفت : مرا ميشناسى ؟ گفت نه .
گفت : من همانم كه در فلان روز مهمان تو شدم .
و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دينار زر به او دادند.
آن گاه او را نزد برادرش حسين بن على فرستاد.
آن حضرت نيز همان اندازه به اوبخشش فرمود.
او را نزد عبد الله بن جعفر فرستاد او نيز عطايى همانند آنان به اوداد.
حلم و گذشت امام حسن (ع ) چنان بود كه به گفته مروان , با كوهها برابرى ميكرد!.
بيعت مردم با حسن بن على (ع ).
هنگاميكه حادثه دهشتناك ضربت خوردن على (ع ) در مسجد كوفه پيش آمد و مولى (ع ) بيمار شد به حسن دستور كه در نماز بر مردم امامت كند, و در آخرين لحظات زندگى , او را به اين سخنان وصى خود قرار داد: پسرم فرزندانش و رؤساى شيعه و بزرگان خاندانش را بر اين وصيت گواه ساخت و كتاب و سلاح خود را به او تحويل داد و سپس فرمود: پسرم سلاحم را به تو تحويل دهم .
همچنانكه آن حضرت مرا وصى خود ساخته و كتاب و سلاحش را به من داده است و مرا مأ مور كرده كه به تودستور دهم در آخرين لحظات زندگيت , آنها را به برادرت حسين بدهى .
امام حسن (ع ) به جمع مسلمانان درآمد و بر فراز منبر پدرش ايستاد.
خواست درباره فاجعه بزرگ شهادت پدرش , على عليه السلام با مردم سخن بگويد.
آنگاه پس از حمدو ثناى بر خداوند متعال و رسول مكرم (ص ) چنين گفت : همانا دراين شب آن چنان كسى وفات يافت كه گذشتگان بر او سبقت نگرفتهاند و آيندگان بدو نخواهند رسيد.
و آن گاه درباره شجاعت و جهاد و كوشش هائى كه على (ع ) در راه اسلام انجام داد وپيروزيها كه در جنگها نصيب وى شد, سخن گفت و اشاره كرد كه از مال دنيا در دم مرگ فقط هفتصد درهم داشت از سهميهاش از بيت المال , كه ميخواست با آن خدمتكارى براى اهل و عيال خود تهيه كند.
در اين موقع در مسجد جامع كه مالامال از جمعيت بود, عبيدالله بن عباس بپاخاست و مردم را به بيعت با حسن بن على تشويق كرد.
مردم با شوق و رغبت با امام حسن بيعت كردند.
واين روز, همان روز وفات پدرش , يعنى روز بيست و يكم رمضان سال چهلم از هجرت بود.
مردم كوفه و مدائن و عراق و حجاز و يمن همه با ميل با حسن بن على بيعت رمضان سال چهلم از هجرت بود.
رمضان سال چهلم از هجرت بود.
خواست از راهى ديگر برود و با او همان رفتارى پيش گيرد كه باپدرش پيش گرفته بود.
پس از بيعت مردم , به ايراد خطبهاى پرداخت و مردم را به اطاعت اهل بيت پيغمبر (ص ) كه يكى از دو يادگار گران وزن و در رديف قرآن كريم هستند تشويق فرمود, و آنها را از فريب شيطان و شيطان صفتان بر حذر داشت .
بارى , روش زندگى امام حسن (ع ) در دوران اقامتش در كوفه او را قبله نظر و محبوب دلها و مايه اميد كسان ساخته بود.
حسن بن على (ع ) شرايط رهبرى را در خودجمع داشت زيرا اولا فرزند رسول خدا (ص ) بود و دوستى او يكى از شرايط ايمان بود, ديگر آنكه لازمه بيعت با او اين بود كه از او فرمانبردارى كنند.
امام (ع ) كارها را نظم داد و واليان براى شهرها تعيين فرمود و انتظام امور را بدست گرفت .
اما زمانى نگذشت كه مردم چون امام حسن (ع ) را مانند پدرش دراجراى عدالت و احكام و حدود اسلامى قاطع ديدند, عده زيادى ازافراد با نفوذ به توطئه هاى پنهانى دست زدند و حتى در نهان به به معاويه نامه نوشتند و او را به حركت به سوى كوفه تحريك نمودند, و ضمانت كردند كه هرگاه سپاه او به اردوگاه حسن بن على (ع ) نزديك شود, حسن را دست بسته تسليم او ميكنند يا ناگهان او رابكشند.
خوارچ نيز بخاطر وحدت نظرى كه در دشمنى با حكومت هاشمى داشتند در اين توطئه ها با آنها همكارى كردند.
در برابر اين عده منافق , شيعيان على (ع ) و جمعى از مهاجر و انصار بودند كه به كوفه آمده و در آنجا سكونت اختيار كرده بودند.
اين بزرگمردان مراتب اخلاص وصميميت خود را در همه مراحل - چه در آغاز بعد از بيعت و چه در زمانى كه امام (ع ) دستور جهد داد ثابت كردند.
امام حسن (ع ) وقتى طغيان و عصيان معاويه را در برابر خود ديد يا نامه هايى او را به اطاعت عدم توطئه و خونريزى فرا خواند ولى معاويه در جواب امام (ع ) تنها به اين امر استدلال مى كرد كه : من درحكومت از تو با سابقه تر و در ا ين امر آزموده تر و به سال از تو بزرگترم همين و ديگر هيچ گاه معاويه در نامههاى خود با اقرار به شايستگى امام حسن (ع ) مى نوشت : پس از من خلافت از آن توست زيرا تو از هر كس بدان سزاوار ترى و در آخرين جوابى كه به فرستادگان امام حسن (ع ) داد اين بود كه برگردند, ميان ما و شمابجز شمشير نيست .
و بدين ترتبيب دشمنى و سركشى از طرف معاويه شروع شد و او بود كه با امام زمانش گردنكشى آغاز كرد.
معاويه با توطئههاى زهرآگين و انتخاب موقع مناسب موقع مناسب و ايجاد روح اخلالگرى و نفاق , توفيق يافت .
او با خريدارى وجدانهاپست و پراكندن انواع دروغ و انتشار روحيه يأ س و در مردم سست ايمان , را به نفع خود فراهم ميكرد و از سوى ديگر, همه سپاهايانش را به بسيج عمومى فراخواند.
امام حسن (ع ) نيز تصميم خود را براى پاسخ به ستيزه جويى معاويه دنبال كرد و رسمااعلان جهاد داد.
اگر در لشكر معاويه كسانى بودند كه به طمع زر آمده بودند و مزدوردستگاه حكومت شام ميبودند, اما در لشكر امام حسن (ع ) چهره هاى تابناك شيعيانى ديده ميشد مانند حجر بن عدى , ابو ايوب انصارى , و عدى بن حاتم ... كه به تعبيرامام (ع ) يك تن از آنان افزون از يك لشكر بود .
اما در برابر اين بزرگان ,افراد سست عنصرى نيز بودند كه جنگ را با گريز جواب مى دادند, و در نفاق افكنى توانايى داشتند, و فريفته زر و زيور دنيا ميشدند.
امام حسن (ع ) از آغاز اين ناهماهنگى بيمناك بود.
مجموع نيروهاى نظامى عراق را 350 هزار نوشتهاند.
امام حسن (ع ) در مسجد جامع كوفه سخن گفت و سپاهيان را به عزيمت بسوى نخيله تحريض فرمود.
عدى بن خاتم نخسين كسى بود كه پاى در ركاب نهاد و فرمان امام را اطاعت كرد.
بسيارى كسان ديگر نيز از او پيروى كردند.
امام حسن (ع ) عبيد الله بن عباس را كه از خويشان امام و از نخستين افرادى بودكه مردم را به بيعت امام تشويق كرد, با دوازده هزار نفر به مسكن كه شمالى ترين نقطه در عراق هاشمى بود اعزام فرمود.
اما وسوسههاى معاويه او را تحت تأ ثيرقرار داد و مطمئن ترين فرمانده امام را, معاويه در مقابل يك ميليون درم كه نصفش را نقد پرداخت به اردوگاه خود كشاند.
در نتيجه , هشت هزار نفر از دوازده هزار نفر سپاهى نيز به دنبال او از به اردوگاه شتافتند و دين خود را به دنيافروختند.
پس از عبيد الله بن عباس , نوبت فرماندهى به قيس بن سعد رسيد.
لشكريان مقتول شدن او, روحيه سپاهيان امام حسن (ع ) را ضعيف نمودند.
عدهاى از كارگزاران معاويه كه به (مدائن ) آمدند و با امام حسن (ع ) ملاقات كردند, نيز زمزمه پذيرش صلح را بوسيله امام (ع ) در بين مردم شايع كردند.
از طرفى يكى از خوارج تروريست نيزهاى بر ران حضرت امام حسن زد.
به حدى كه استخوان ران آن حضرت آسيب ديد و جراحتى سخت در ران آن حضرت پديد آمد.
بهرحال وضعى براى امام (ع ) پيش آمد كه جز صلح با معاويه , راه حل ديگرى نماند.
بارى , معاويه وقتى وضع را مساعد يافت , امام حسن (ع ) پيشنهاد صلح كرد.
امام حسن براى مشورت با سپاهيان خود خطبهاى ايراد فرمود و آنها را به جانبازى و يا صلح - يكى از اين دو راه تحريك و تشويق فرمود.
عده زيادى خواهان صلح بودند.
عده اى نيز با زخم زبان امام معصوم را آزردند.
سرانجام پيشنهاد صلح معاويه مورد قبول امام حسن واقع شد, ولى اين فقط بدين منظور بود كه او را درقيد و بند شرايط و تعهداتى گرفتار سازد كه معلوم بود كسى چون معاويه دير زمانى پاى بند آن تعهدات نخواهد ماند, و در آينده نزديكى آنها را يكى پس از ديگرى زير پاى خواهد نهاد, و در نتيجه , ماهيت ناپاك معاويه و عهد شكنى هاى او و عدم پاى بندى او به دين و پيمان , بر همه مردم آشكار خواهد شد.
و نيز امام حسن (ع )با پذيرش صلح از بردار كشى و خونريزى كه هدف اصلى معاويه بود و ميخواست ريشه شيعه و شيعيان آل على (ع ) را بهر قيمتى هست , قطع كند, جلوگيرى فرمود.
بدين صورت چهره تابناك امام حسن (ع ) - همچنان كه جد بزرگوار رسول الله (ص ) پيش بينى فرمود بود - بعنوان مصلح اكبر در افق اسلام نمودار شد.
معاويه درپيشنهاد صلح هدفى جز ماديات محدود نداشت و ميخواست كه بر حكومت استيلا يابد.
اما امام حسن (ع ) بدين امر راضى نشد مگر بدين جهت كه مكتب خود و اصول فكرى خودرا از انقراض محفوظ بدارد و شيعيان خود را از نابودى برهاند.
از شرطهايى كه در قرار داد صلح آمده بود اينهاست : معاويه موظف است درميان مردم به كتاب و خدا و سنت رسول خدا (ص ) و سيرت خلفاى شايسته عمل كند و بعد از خود كسى را بعنوان خليفه تعيين ننمايد و مكرى عليه امام حسن (ع ) و اولاد على (ع ) و شيعيان آنها درهيچ جاى كشور اسلامى نينديشد.
و نيزسب و لعن بر على (ع ) را موقوف دارد و ضرر و زيانى به هيج فرد مسلمانى نرساند.
بر اين پيمان , خدا و رسول خدا(ص ) و عده زيادى را شاهد گرفتند.
معاويه به كوفه آمد با افراد تا قرارداد صلح در حضور امام حسن (ع ) اجرا شود و مسلمانان در جريان امر قرار گيرند.
سيل جمعيت بسوى كوفه روان شد.
ابتدا معاويه بر منبر آمد و سخنى چند گفت از جمله آنكه : هان اى اهل كوفه ,ميپينداريد كه به خاطر نماز و روزه و زكوة وحج با شما جنگيدم ؟ با اينكه ميدانسته ام شما به جنگ بر خواستم كه بر شما حكمرانى كنم و زمام امر شما رابدست گيرم , و اينك خدا مرا بدين خواسته نايل آورد, هر چند شما خوش نداريد,اكنون بدانيد هر خونى كه در اين فتنه بر زمين ريخته شود هدر است و هر عهدى كه با كسى بستهام زير دوپاى من است .
بدين طريق عهد نامه اى را كه خود نوشته و پيشنهاد كرده و پاى آنرا مهر نهاده بود زير هر دوپاى خود نهاد و چه زود خود را رسوا كرد سپس حسن بن على (ع ) با شكوه و وقار امامت - چنانكه چشمها را خيره و حاضران رابه احترام وادار ميكرد- بر منبر بر آمد و خطبه تاريخى مهمى ايراد كرد.
پس از حمد و ثناى خداوند جهان و درود فراوان بر رسول الله (ص ) چنين فرمود: ...به سوگند خدا من اميد ميدارم كه خيرخواه ترين خلق براى خلق باشم و سپاس و منت خداى را كه كينه هيچ مسلمانى را به دل نگرفته ام و خواشتار ناپسندوناروا براى هيچ مسلمانى نيستم ... سپس فرمود: معاويه چنين پنداشته كه من او را شايسته خلافت ديده ام و خود را شايسته نديده ام .
او دروغ مى گويد.
ما دركتاب خداى عز و جل و به قضاوت پيامبرش از همه كس به حكومت اولى ريم و لحظهاى كه رسول خدا وفات يافت همواره مورد ظلم و ستم قرار گرفته ايم .
آنگاه به جريان غدير خم و غصب خلافت پدرش على (ع ) و انحراف خلافت از مسير حقيقى اش اشاره كردو فرمود: اين انحراف سبب شد كه بردگان آزاد شده و فرزندانشان - يعنى معاويه و يارانش - نيز در خلافت طمع كردند .
چون معاويه در سخنان خود به على (ع ) ناسزا گفت , حضرت امام حسن (ع ) پس ازمعرفى خود و برترى نسب و حسب خود و بر معاويه نفرين فرستاد و عده زيادى از مسلمانان در حضور معاويه آمين گفتند.
و ما نيز آمين ميگوييم .
اما حسن (ع ) پس از چند روزى آماده حركت به مدينه شد.
معاويه به اين ترتيب خلافت اسلامى را در زير تسلط خود آورده وارد عراق شد, و در سخنرانى عمومى رسمى , شرايط صلح را زير پا نهاد و از هر راه ممكن استفاده كرد, و سخت ترين فشار و شكنجه را بر اهل بيت و شيعيان ايشان روا داشت .
امام حسن (ع ) در تمام مدت امامت خود كه ده سال طول كشيد, در نهايت شدت واختناق زندگى كرد و هيچگونه امنيتى نداشت , حتى در خانه نيز در آرامش نبود.
سرانجام در سال پنجاهم هجرى به تحريك معاويه بدست همسر خود (جعده ) مسموم و شهيدو در بقيع مدفون شد .
همسران و فرزندان امام حسن (ع ).
دشمنان و تاريخ نويسان خود فروخته و مغرض در مورد تعداد همسران امام حسن (ع ) داستانها پرداخته و حتى دوستان ساده دل سخنانى بهم بافته اند.
اما آنچه تاريخ هاى صحيح نگاشته اند همسران امام (ع ) عبارتند از: ام الحق دختر طلحه بن عبيد الله - حفصه دختر عبد الرحمن بن ابى بكر- هند دختر سهيل بن عمد و جعده دختر اشعث بن قيس .
بياد نداريم كه تعداد همسران حضرت در طول زندگيش از هشت يا ده به اختلاف دوروايت تجاوز كرده باشند.
با اين توجه كه ام ولد هايش هم داخل در همين عددند.
ام ولد كنيزى است كه از صاحب خود داراى فرزند ميشود و همين امر موجب آزادى او پس از مرگ صاحبش ميباشد .
فرزند آن حضرت از دختر و پسر 15 نفر بودهاند بنامهاى : زيد, حسن , عمرو,قاسم , عبد الله , عبد الرحمن , حسن اثرم , طلحه , ام الحسن , ام الحسين , فاطمه , ام سلمه , رقيه , ام عبد الله , و فاطمه .
و نسل او فقط از دو پسرش حسن و زيد باقى ماند و از غير اين دو انتساب با آن حضرت درست نيست .

گردآوری مصطفی خوئی

 ۲۶/۱۲/۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 13:6  توسط | 

 ***پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم در باره  من و برادرم امام حسين فرموده :

الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا يعني حسن و حسين امام هستند : چه قيام کنند و چه سکوت نمايند!

 پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم امام حسن را ديد که ميايد رسولخدا فرمود :

 پروردگارا: حسن را سالم بدار و ( ديگران را بوسيله او ) سالم بدار !

 

 

                                                       بسم الله الرحمن الرحيم

 

 فلسفه صلح امام حسن عليه السلام با معاويه بن ابو سفيان

 شماره سريال : 1 در کتاب :علل الشرايع از سدير روايت ميکند که گفت : يکوقت پسرم همراه من بود که امام محمد باقر عليه السلام بمن فرمود : عقيده اي را که داري براي ما شرح بده تا اگر اغراق در آن باشد جلو آنرا بگيريم و اگر نقصي داشته باشد تو را راهنمائي کنيم 0 وقتي که من خواستم سخن بگويم آنحضرت فرمود : آرام باش تا برايت بگويم ، هر کس به آن علم و دانشي که پيغمبر خدا نزد حضرت علي ابن ابيطالب نهاده معتقد باشد مومن است و کسيکه منکر آن باشد کافر خواهد بود 0 بعد از علي عليه السلام امام حسن هم همين مقام را دارد 0 من گفتم : چگونه امام حسن اين مقام و منزلت را دارد در صورتيکه مقام خلافت را به معاويه واگذار نمود : ؟ فرمود آرام باش : زيراامام حسن عليه السلام بوظيفه خويشتن آشنا تر بود ، اگر اين عمل را انجام نميداد کار بسيار بزرگ و خطرناکي پيش آمد ميکرد !

 شماره سريال : 2 نيز در کتاب سابق الذکر از ابو سعيد نقل ميکند که گفت : به امام حسن عليه السلام گفتم : براي چه با معاويه مداهنه و مصالحه کردي ، در صورتيکه ميدانستي حق مال تو بود ، نه مال او ، و ميدانستي که معاويه گمراه و ستمکيش است  ؟

در جوابم فرمود : اي ابو سعيد : آيا من بعد از پدرم حجت و امام بر خلق نيستم: ؟ گفتم چرا .  فرمود : آيا من آن کسي نيستم که پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم در باره  من و برادرم امام حسين فرموده : الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا يعني حسن و حسين امام هستند : چه قيام کنند و چه سکوت نمايند : گفتم : چرا ، فرمود : پس من چه قيام کنم و چه سکوت نمايم امام مي باشم0 اي ابو سعيد : علت صلحمن با معاويه عينا همان علتي است که پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم با بني ضمره و بني اشجع و اهل مکه نمود 0

 

تفاوتي که هست اين است که آنان بقرآن کافرشدند و معاويه و يارانش بتاويل قرآن کافر شدند اي ابو سعيد : اکنون که من از طرف خداي سبحان امام و پيشوا ميباشم پس نبايد امر و نحوه مهادنه و محاربه اي را که من ميکنم سفيهانه دانست ، و لو اينکه حکمت آن عملي که من انجام ميدهم نا معلوم باشد !

 آيا نشنيده اي هنگامي که حضرت خضر عليه السلام کشتي را سوراخ کرد و آن کودک را کشت و آن ديوار را تعمير نمود حضرت موسي بعلت اينکه فلسفه آنها را نميدانست نپسنديد و برا او اعتراض کرد ، اگر من با معاويه مصالحه نميکردم احدي از شيعيان ما بر روي زمين نبود مگر اينکه کشته ميشد .

 شماره سريال : 3 در کتاب : احتجاج از ابو سعيد روايت ميکند که گفت : هنگامي که حسن بن علي بن ابيطالب با معاويه بن ابو سفيان صلح کرد مردم بحضور آنحضرت مشرف شدند و بعضي از ايشان آن بزرگوار را بجهت اين بيعتي که کرده بود سرزنش و ملامت نمودند!

 امام حسن عليه السلام ميفرمود : واي بر شما : شما نميدانيد که من چه عملي انجام داده ام ، بخدا قسم اين عملي که من انجام دادم از آنچه که آفتاب بر آن طلوع و غروب ميکند بهتر خواهد بود 0 آيا نميدانيد من طبق فرمده پيامبر صلي الله عليه و آله امام واجب الاطاعه شما و يکي از دو بزرگ جوانان اهل بهشت ميباشم : ؟ گفتند :چرا 0 فرمود : آيا نميدانيد موقعي خضر آن کشتي را سوراخ نمود و آن ديوار را تعمير کرد و آن کودک را کشت حضرت موسي براي اين اعمال بر او خشم نمود و اين خشم بجهت اين بود که حضرت موسي از حکمت و فسلفه کارهاي خضر بي اطلاع بود ، ولي اين رفتارهاي خضر نزد حضرت پروردگار  نيکو و پسنديده بود .

آيا نميدانيد هي‍چ يک از ما خاندان نيست مگر اينکه بيعتي ازسرکش و طاغي زمانه وي بر گردنش خواهد بود غير از قائم آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم که حضرت عسي بن مريم پشت سر او نماز خواهد خواند 0 زيرا خداي توانا ولادت حضرت قائم را مخفي و خود آن بزرگوار را غائب خواهد نمود تا وقتي خروج کند کسي بر گردن آنحضرت بيعتي نداشته باشند 0 اين قائم از نهمين فرزندان برادرم امام حسين و پسر بهترين کنيزان خواهد بود 0 وقتي غائب شود خدا عمر او را طولاني مينمايد 0 سپس وي را بقدرت کامله خود بصورت جواني که کمتر از چهل سال داشته باشدظاهر ميکند 0 خدا اين عمل را بدين لحاظ انجام ميدهد که دانسته شود او بر هر چيزي قدرت دارد .

 شماره سريال : 4 نيز در کتاب سابق الذکر از زيد بن وهب روايت ميکند که گفت : هنگاميکه در مدائن به امام حسن نيزه زده شد من در حالي که آنحضرت از فشار درد ميناليد بحضورش مشرف شدم و گفتم : يا بن رسول الله : تو چه صلاح ميداني ، زيرا مردم متحير و سرگردانند : ؟ فرمود : بخدا قسم که معاويه براي من از اين مردم بهتر است ! اين مردم گمان ميکنند شيعيان منند ، ولي در صدد کشتن من بر مي آيند ، اثاث و لباس سفرم را بغارت ميبرند ، اموال مرا تصاحب مينمايند بخدا قسم اگر من از معاويه تعهدي بگيريم که خون خود را حفظ کنم و اهل و عيالم را در امان بدارم بهتر از اين است که آنان مرا بقتل برسانند و اهل بيتم از بين بروند 0 بخدا قسم اگر من با معاويه نبرد نمايم اينان گردن مرا ميگيرند و مرا بمعاويه تسليم ميکنند 0 بخدا قسم اگر من با معاويه صلح و سازش نمايم و محترم باشم بهتر از اين است که من کشته يا اسير گردم ، يا اينکه منتي بر من نهاده شود و تا آخر دهر براي بني هاشم عيب و عار باشد و معاويه دائما بر زنده و مرده ما منت بگذارد 0 راوي ميگويد : من به آن حضرت گفتم : يابن رسول الله : آيا شيعيان خود را نظير گوسفنداني بدون شبان واگذار مينمائي : ؟ فرمود : چکنم : من از  موضوعي که بوسيله افراد مورد وثوق وي بمن رسيده آگاه ميباشم .

 يک روز امير المومنين : علي عليه السلام در حاليکه خوشحال بودم بمن فرمود : اي حسن : آيا خوشحالي ؟ چه حالي خواهي داشت در آن موقعي که پدر خود را کشته بنگري ؟ چه حالي خواهي داشت در آن هنگامي که بني اميه متصدي امر خلافت شوند و امير آنان شخصي است که گلوي او و روده هايش گشاده ميباشند ، وي ميخورد ولي سير نمي شود در حالي مييمرد که در آسمان ياوري و در زمين پوزش پذيري نخواهد داشت 0 او بر شرق و غرب مستولي خواهد شد ، بندگان در مقابل وي ذليل ميشوند و سلطنت او طولاني خواهد شد ،وي بدعت و گمراهي هائي بيادگار ميگذارد ، حق و سنت پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله و سلم را پايمال مينمايد 0 معاويه مال خدا را بدوستداران خويشتن تقسيم ميکند ، و افرادي را که سزاوار آنند از آن ممنوع مينمايد 0 مومن در زمان سلطنت معاويه ذليل و فاسق تقويت خواهد شد 0 معاويه مال خود را به ياران خويشتن ميدهد ، بندگان خدا را غلام و کنيز زر خريد قرار خواهد داد 0 در زمان سلطنت وي حق از بين ميرود و باطل ظاهر ميشود ، مردمان نيکو کار مورد لعن قرار ميگيرند ، هر کس با او در باره حق دشمني کند کشته خواهد شد ، هر کسيکه راجع به تقويت باطل با وي دوستي نمايد جائزه خواهد گرفت 0 روزگار بدين منوال خواهد بود تا اينکه خدا مردي را در آخر الزمان که روزگاري است سخت مبعوث مينمايد و او را بوسيله ملائکه خود تاييد ميکند انصار و ياران وي را نگاهداري مي نمايد ، او را بوسيله  آيات و معجزات خود نصرت ميدهد وي را بر زمين ظاهر و مسلط ميکند تا اينکه مردم خواه ناخواه مطيع و منقاد او شوند ، او زمين رابعد از آنکه پر از ظلم و ستم شده باشد پر از عدل و دلا و نرو و برهان خواهد کرد ، عرض و طول شهرها برايش مطيع ميشوند ، حتي کافري نيست مگر اينکه ايمان مياورد وتبه کاري نيست مگر اينکه نيکو کار خواهد شد ، درندگان در زمان سلطنت او صلح و سازش مينمايند ، زمين گياهان خود را ميرواياند آسمان برکات خود را فرو ميريزد ، گنجها براي او ظاهر خواهند شد 0

 مدت چهل سال مالک شرق و غرب خواهد شد ، خوشا بحال کسيکه روزگار او را درک کند و سخن وي را بشنود .

 شماره سريال : 5 در کتاب : اعلام الدين ديلمي ميگويد : حضرت امام حسن مجتبي عليه السلام پس از فوت پدر بزرگوارش سخنراني کرد و بعد از اينکه حمد و ثناي خدا را بجاي آورد فرمود : آري و الله ذلت و کمي قدرت ما را از جنگيدن با اهل شام باز نداشت ،ولي ما بوسيله سلامت و صبوري با ايشان قتال مينمائيم و سلامت با عداوت و صبوري با جزع و فزع آميخته و مشتبه شد 0 شما در حالي متوجه ما بوديد که دين شما بر دنياي شما مقدم بود ، ولي اکنون در حالي هستيد که دنياي شما بر دين شما مقدم شدهاست ! ما بر له شما بوديم و شما برله ما بوديد ، ولي امروز شما بر عليه ما قيام نموده ايد 0 سپس شما از دو قتيل جلو گيري مينمائيد : يکي کشتگاه صفين که بر آنان گريه ميکنيدو ديگري کشتگان نهروان که خود آنانرا مطالبه مينمائيد ، آن کسيکه گريان است شکستخورده ميباشد ، آن کسيکه مطالبه خود ميکند خشمناک است 0 معاويه مردم را براي امري دعوت کرد که عزت و عدالتي در آن نيست 0 اگر شما اراده زندگي داريد ما آنرا از او ميپذيريم و با ذلت زندگي ميکنيم و اگر اراده موت را داريد ما آنرا در ذات خدا بذل ميکنيم و نزد خدا با وي محاکمه مينمائيم 0 آن گروه عموما در جواب آن حضرت گفتند : ما بقاء و زندگي را خواهانيم .

شماره سريال : 6 در کتاب : از سليم ( بضم سين و فتح لام ) ابن قيس روايت ميکند که گفت :در آنموقعي که امام حسن عليه السلام با معاويه اجتماع کرده بود بر فراز منبر رفت و پس از اينکه حمد و ثناي خدا را بجاي آورد فرمود : ايها الناس : معاويه گمان ميکند من او را لايق مقام خلافت ميدانم ، و خويشتن را براي اين مقام برازنده نميدانم ، در صورتيکه معاويه دورغ ميگويد ، زيرا من طبق دستور قرآن و فرموده پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم از مردم بر آنان مقدم  و سزاوارترم .

 بخدا قسم ميخورم اگر مردم با من بيعت ميکردند و از من اطاعت و مراياري مي نمودند آسمان قطرات باران خود را براي آنان فرو ميريخت و زمين برکات خودرا براي ايشان خارج مي نمود 0 اي معاويه : براي چه بمقام خلافت طمع نمودي ؟ درصورتيکه پيغمبر اعظم اسلام صلي الله عليه و آله و سلم فرموده : هي‍چ امتي هرگز مردي را که از وي عالمتر وجود داشته باشد امير خود قرار نميدهد مگر اينکه وضع آنان رو به انحطاط خواهد رفت تا اينکه آن امت به قهقرا برگردن و بملت گوساله پرستان ملحق شوند . و حال آنکه بني اسرائيل حضرت هارون را از دست دادند و در اطراف گوساله گرد آمدند، در صورتيکه آنان ميدانستند هارون خليفه حضرت موسي است ! اين امت هم حضرت علي بن ابي طالب را از دست دادند ، در صورتيکه شنيد پيامبر معظم اسلام صلي الله عليهو آله و سلم بحضرت علي بن ابي طالب ميفرمود : تو براي من نظير هارون هستي براي موسي ، با اين تفاوت که پيامبري بعد از من نخواهد بود .

 پيغمبر اکرم نيز از دست قوم خود فرار کرد ، در صورتيکه آنان را بسوي خدا دعوت ميکرد تا اينکه بجانب غار فرار نمود 0 اگر پيامبر خدا ياراني ميداشت از دست ايشان فرار نميکرد .

 اي معاويه: اگر من هم ياراني ميداشتم با تو صلح و سازش نمي کردم 0 خداي حکيم در آنموقعيکه آنمردم هارون را ناتوان شناختند و نزديک بود که او را بقتل برسانند و ياوري نداشت تا بر عليه آنان قيام نمايد آزاد نهاد ، نيز خداي سبحان پيغمبر اعظم اسلام صلي الله عليه و آله و سلم را در آنموقعيکه از دست قوم خود فرار کرد و ياوري نداشت آزاد نهاد ، من و پدرم که اين امت ما را از دست دادند و با ديگران بيعت کردند و ما ياوري نيافتيم از طرف خدا آزاد بوديم و هستيم0 اين مطالب همان سنت و مثالهائي هستند که تابع يکديگرند 0 ايها الناس : اگر شمادر بين مشرق و مغرب بجستجو بپردازيد غير از من و برادرم فرزند پيغمبري نخواهيد يافت 0

 

                         منبع بحار الانوار                                                                                                                                                                                            

                    گرد آوری مصطفی خوئی   

wg
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 13:17  توسط |